۲۵م بهمن، ۱۳۹۰ | (۳۷ دیدگاه)
اینجا یکی از روستاهای کوچک ایران است، با آب و هوایی کوهستانی.
مردم هنوز بوی قدیم میدهند. برف که می بارد هوا سرد و خشک است، شب ها از شدت سرما، نه آدمی پیدا می شود ماشینی. روز ها، همه چیز یخ زده است. ماشینها به سختی روشن می شوند. از خانه که بیرون می روی، تمام صورتت را هم که بپوشانی، چشمهایت در سرما خواهند ماند. صدا، صدای پیچش باد است و زوزه ی گرگها، درست مثل فیلم ها. راه که میروی باید حواست را جمع کنی. هیچ بعید نیست گرگی کمین کرده یا یک جوجه تیغی با تیغ های ۲۰ سانتی، زیر برف آماده پرتاب تیغ هایش باشد و تو ندانی....
۲۴م مرداد، ۱۳۹۰ | (۱۰۴ دیدگاه)
لطفاً از هر جا که این مطلب را می خوانید اِقدام به اشتراک آن کنید.
نه آیا او هم دلی دارد ؟ نه آیا او هم شوقی دارد ؟ نه آیا او هم اِحساسی دارد؟
اِنی باز هم غمگین است.. اِنی باز هم آزرده و شرمــسار اَست، تا می آیم ناله کنم می گویند چرا کشور خود را ول کرده ای و به دیگران اِشارَت می کنی؟
کشور چیست ؟ مرز چیست ؟ ای سست دلانِ بی ایمان! و ای بی خبران! نه آیا تن ما شریف است به جان آدمیت؟ نه آیا ما اعضای یکدیگریم؟ این شرط انصاف است که عده ای را چسبیده و عده ای که فرقی با دیگری ندارند و تنها چون در مرزهای ما زندگی نمی...
۷م تیر، ۱۳۹۰ | (۲۳ دیدگاه)
در تاریخ، کسانی هستند که با مرگ خویش، در ابعاد کوچک و بزرگ به حیات ما زندگی می بخشند. به عقیده من مسیح، علی بن ابیطالب، حسین بن علی و محمد نیز برای ما، از آنان بود. برخی از مرگ ها باعث شکوفایی، انقلاب فکری، رشد اقتصادی، اجتماعی، سیاسی و حتی عاطفی هستند {در حالی که گاهی مواقع کاملاً بر عکس می شود} مرگ محمد، باعث همه اتفاق های بود؛ او با مرگ خویش خانه ما رو تخریب کرد و از نو ساخت، دل ها ما را زندگی و زندگی ما را حیات و حیات ما را بیداری بخشید. ازین مرگ سخن بیشتر باید که مجالش نیست.
چشمانم را که باز کردم...
۱۴م فروردین، ۱۳۹۰ | (۲۱۸ دیدگاه)
مشاهده و خواندن این نگاره برای افراد زیر هیجده سال (-۱۸) همچنین دوستانی که از دیدن تصاویر هولناک دچار تنشج یا به هم ریختگی روحی می شوند مجاز نیست.
چه کسی این سر ها را بریده است ؟
اِنی باز هم غمگین است … پیشتر در مورد قتل عام های بزرگِ برخی از نژادهای «همیشه در تکاپو و معترض» شنیده بود، قتل عامِ مردم صربستان و یهودیان و کردها و بخصوص روآندا .. و همچنین قتل عام های مشهورِ دوران باستان؛ و بخصوص آنجا که مورخان رومی راوی ماجرا هستند ولی این بار اِنی… شرمسار است که باید از قتل عامی سخن بگوید که مربوط...
۸م دی، ۱۳۸۹ | (۱۲۶ دیدگاه)
شما یادتون نمیاد اون وقت ها بچه که بودیم سر هر میز سه نفر می نشستیم، سر کلاس درس، معلم ها مشخص می کردند که درس جدید رو روخوانی کنیم، طی یک ساعت اون درس، بار ها روخوانی می شد، تا اینجا مشکلی نبود، مشکل این بود که یه معلمی مثل آقای فاطمی می گفت:
از درس جدید سه بار بنویسید – فردا بیارید! (مشق)
من چرا باید این کار رو می کردم؟ در حالی که می شد با دوستام بازی کنم؟ وقتی تکالیف رو انجام نمی دادم، این معلم کلاس دوم ابتدایی! (فاطمی) اون دسته کلید وحشتناکش رو به سرمون می کوبید. رفتارش بر خلاف معلم اول ابتدایی،...